تبليغاتX
قلب یخی

»ارتباط بهتر    زندگی زیباتر    با اعتماد به نفس بالاتر«

 

حقوق ابرازوجود

1.حق مطالبه آنچه میخواهیم(درک این موضوع که شخص مقابل شما حق دارد بگوید "نه")

2. حق داشتن و اظهار احساسات عقاید و تمایلات به طورمناسب.

3.حق اظهارمطالبی که هیچ پایه و اساس منطقی ندارند وما مجبورنیستیم آنهاراتوجیه کنیم.

4. حق تصمیم گیری درامورمربوط به خودوپذیرش عواقب و نتایج آن.

5. حق انتخاب این که آیا درمشکلات دیگران سهیم شویم یاخیر.

6. حق این که یک موضوع رانفهمیم یادرک نکنیم.

7. حق اشتباه کردن.

8. حق موفق بودن.

9. حق تغییردرتصمیم گیری.

10. حق بودن دردنیای خود.

11. حق تنها بودن و داشتن زندگی مستقل.

12. حق تغییر دادن خود و تبدیل شدن به انسانی که قادربه ابراز وجوداست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:53  توسط الهام  | 

ازطرف حامد دعوت شدم.حالا اینم آرزوهام:

1.کاشکی می شد همین الان خدارا ببینم و سخنانش را بشنوم

2.ازاول توبهشت بودم و به این دنیا نمی اومدم.

3.آدمهای کوچولوداشته باشم و باهاشون ارتباط برقرارکنم.(از بچگی هام آرزوداشتم!!!)

4.برای همیشگی جوان بمانم.

5.آدمهادوتابال داشته باشه که احتیاج نباشه سوارماشین شه تاهوارو بیهوده آلوده کنه.

6.عروسیه یکی از  فامیلیها رو زیردریا جشن بگیرن ومن آنجا باشم.

7.آدم بتونه 360درجه گردنشو برگردونه ویامثه ماهی360 درجه باچشمانش همه جارا ببینن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط الهام  | 

امام علی (ع)میفرماید:

ثمره الحسد شقا ء الدنیا و الاخره

نتیجه حسادت ، بدبختی دنیا و آخرت هست.

هلاکت حسود

مرد عربی بر معتصم(یکی از خلفای عباسی)وارد شد و معتصم به مرد عرب بسیار احترام کرد و او را از نزدیکان و دربایان خود قرار داد.

وزیر معتصم از اینکه مرد عرب محبوب معتصم بود،در آتش حسد می سوخت وبا خود گفت:به هروسیله ای که هست بایذ نقشه قتل مرد عرب را بکشم.

لذا شروع کرد به احترام کردن مرد عرب و به او اظهار ارادت و علاقه کرد تا روزی با کمال میل محبت وی را به عنوان مهمان خصوصی به خانه خود دعوت کردودستور داد غذا را حاضر کردند و با اشاره قبلی به آشپز دستور داده بود که در غذا سیر سیر زیادی بریزد.هنگامی که مرد عرب از غذا خورد و سیر شد ، وزیر به او گفت:امروز نزد امیر (معتصم) نرو ، زیرادهان تو بوی سیر می دهد و امیر از بوی سیر خوشش نمی آید . وزیر سپس نزد معتصم رفت و به او گفت:مرد عرب به مردم گفته است که دهان معتصم بوی بد می دهد. معتصم بسیار ناراحت شد و بی درنگ مرد عرب را فرا خواند . هنگامی که مرد عرب نزد معتصم آمد ، آستینش  را به دهان گرفت تا بوی سیر به مشام معتصم نرسد. معتصم از اینکه دید مردعرب جلوی بینی خودراگرفته ، فکرکرد که سخن وزیر درست بوده ،  پس نامه ای برای یکی از مأمورانش فرستاد و در آن نوشت :هنگامی که نامه به دست تو رسید . بی درنگ نامه رسان را به قتل برسان.

معتصم نامه را به مرد عرب داد و گفت: این نامه را به فلانی برسان و جوابش را بیار. مرد عرب اطاعت کرد و نامه را گرفت و رفت.هنوز از قصر بیرون نیامده بود که نزدیک در با وزیر ملاقات کرد. وزیر گفت: کجا می روی؟ مرد عرب جواب داد: نامه ای از معتصم را به یکی از مأمورانش می برم. وزیر با خود فکرکرد که معتصم با این نامه انعام قابل توجهی به مرد عرب واگذار کرده است. پس مردعرب پیشنهاد داد: که اجازه داد او نامه  را ببرد.

مردعرب نیز پذیرفت. وزیر نامه را گرفت .2هزار دینار به مردعرب داد و رفت. اما تا نامه را به مأمور داد و او نامه را خواند ، دستور داد سر وزیر را زدند.بعد از چند روز معتصم جویای حال وزیر و مردعرب شد.به او گفتند که وزیر مدتی است که نا پیداست و مردعرب در شهر است.

معتصم تعجب کرد. دستور داد مردعرب را حاضر کردند و مردعرب کل ماجرای خود را تعریف کرد. معتصم نیز گفت: آتش حسود دامنگیر وزیر شد و او را کشت.

پس معتصم لباس وزارت را به تن مردعرب پوشاند.

« چه درست گفته اند که هرکس برای برادر مؤمنش چاهی بکند ، خودش در آن چاه می افتد.»

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:41  توسط الهام  |